|
قصه ی پونه ی عشق صداقت یعنی از مرز افق ها به قصد دیدن رویت گذشتن میان کوچه های سبز احساس به دنبال قدم های تو گشتن نجابت یعنی از باغ نگاهت به رسم عاطفه یک پونه چیدن میان سایه روشن های احساس ترا از پشت یک ایینه دیدن دو چشمت سرزمین ارزوها نگاهت داستان اشنایی ست امان از ان زمان که قلب عاشق گرفتار خزان یک جدایی ست تو در ان سوی مرمر های احساس و من در جستجوی یک بهانه که شاید روزی از فصل شکفتن به تو گویم کلامی عاشقانه کنار سایبان دیدگانت همیشه ارزوها ارغوانیست بدان تا صبح پرنور شکفتن به یاد دیده ی تو اسمانی ست طلوع پاک دیدار تو یعنی برای لحظه ای چون یاس بودن زمستان غریبی را شکستن و چون ایینه با احساس بودن
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم واسه من که بعد از یه کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه هنوزم زمستون به یادت بهار ه توقلبم کسی جز تو جایی نداره صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدایی نداره تو خواب و خیالم همش فکر اینم که دستاتو بازم تو دستام ببینم ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمای کورم به راهت بشینم سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم
بیا برای پرستو ،زمهر دانه بپاشیم بیا پناه کبوتر، طبیب چلچله باشیم بیا که درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم بیا که دعوت گل را به باغ دل بپذیریم بیا ز هجرت مرغان خسته درس بگیریم بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم بیا به خاطر گل ها ،همیشه تازه بمانیم بیا که کشتی دل را به موج مهر سپاریم به روی دفتر دل ها ، رز امید بکاریم بیا زلال بمانیم ، مثل برکه و باران و ترحمی بگذاریم به صداقت یاران بیا حوالی یک گل ز عشق خانه بسازیم برای غربت گنجشک ،اشیانه بسازیم بیا سپیده که امد صدا کنیم خدا را و تا افق برسانیم دست سبز دعا را
|
About |